ماه تنهایی من

من کیم ؟

از رنجی که می کشیم
ساعت ۱٠:۳٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳٩۳/٥/٤  کلمات کلیدی:

خاطراتم پر است از کسانی که تا بوده نمی شناختم . نه اینکه غریبه باشند نه . اینها انقدر آشنا هستند که اگر بگویم که هستند شاید بگویید برو بابا دیوانه شدی یا شاید عده ای تاییدم کنند و عده ای هم ... . اما تا انجا که یادم می اید و توان شناختن نداشتم و الف را از ب تشخیص نمی دادم نمی شناسمشان . چون به ان حد رشد نکرده بودم که بشناسم و اکنون که ظاهرا به رشد رسیده ام تاوان نشناختن های کودکیم را می دهم . رنجی که برخی از ما اکنون متحمل می شویم یا رنجی که بشریت در جدال با آن است ناشی از همین است ناشی از عدم توانایی انتخاب ما در کودکی است . در تمام عمر تلاشم این بوده که این رنج و احساسات بد و افکار و خاطرات را بشکلی از بین ببرم نه اینکه خودم بخواهم نه . بمن یاد دادند که رنج چیز خوبی نیست و باید از بین برود . یادم می اید که هیچگاه در کودکی رنج زمین خوردن را احساس نکردم چون اجازه تجربه گریه کردن بمن ندادند . اکنون که در زندگی زمین میخوام نمیدانم چگونه گریه کنم . اصلن یکی بمن بگه چجوری میشه گریه کرد ...

تا بحال که دلیل تمام  ناخوشایندیهای زندگیم رنجی بوده که "" نمی خواستند "" باشد و حال باید خوشحال باشم که این " رنج " دلیل داشتن یک زندگی شاد و غنی و معنا دارم باشد .

پروردگار عادلی که روزی مدعی بود وجود دارد در کودکی دستم را نگرفت و حال باید این رنج را هم به دیگر رنجهایم اضافه کنم و پذیرای آن باشم . چقدر جالب است که اکنون معتقدم نظم جهان هستی بر پایه رنج بنا شده . رنجی پاک که من باید تلاش کنیم با آن آعشته نشوم . همه چیز " من " هستم . " منم " که باید کاری انجام دهم تا ارزشی محقق شود منم که باید ...

شاید اگر روزی پروردگارم را دیدم از او بپرسم که چرا ؟ او هم دستم را بگیرید و به گوشه ای ببرد و در گوشم اهسته نجوا کند که مبنای خلقتت و اشرف مخلوقات بودنت را بر پایه " رنج  " بنا کردم و اینقدر با من کل کل نکن برو و تمرین تمایل کردن و فرش قرمز زیر پای ذهنت پهن کن و بعید میدانم که غیر از این چیزی باشد . 

خوشحالم که در زندگی رنج می کشم و رنجم دلیل شادمانیم است . رنجی که در تباشم از آن شاکی نباشم و این یکی از دغدغه مندی عادی زندگی امروزه روز منست . دغدغه ای که وجودش بخاطر حضور عزیزانی در زندگیم است که " رنج " را با انگشتی مادرانه یا پدرانه بمن نشان دادند و همیشه بخاطر حضورشان اشک میریزم.

93.05.04


 
من و تنهایی تو
ساعت ٩:٢۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳٩۳/٢/٢٥  کلمات کلیدی:
انقدر می خندم وبر دفم می کوبم که گورستان خاطرات و احساساتم برقص در آید ...
اگر دیدی دستم بر روی سینه ات است می خواهم تپش قلب را احساس کنم ...
شکارچی زمان بند پوتینش را محکم کرد و گفت : هی دست به سینه بایست می خواهم هم قد بی کسی هایت پیرهنی از تنهایی برایت بدوزم ...
می دونی چه گفتم : نمی گویم ...
فقط میخواهم بدانی که او رفت ...
چون احساس تنهایی مدتها بود که در وجودم جایش را پیدا کرده بود
دستم را از روی قلبش برداشتم چون دیگر برای حس تپش قلبش نبود که دستم بر سینه اش بود .
 این بار روی زانویم نشاندمش و گفتم با من و سازم برقص که خاطراتم بدانند که من نه با انها بلکه با تو در کنار آنها می رقصم ...                              
چه رقص زیبایی ... 
همه بر حول تنهایی ...
و من به همراه تو در کوچه تنهایی...
 ثانیه ها را با نبض زمان سپری می کنیم .               
هیچگاه انقدر احساسات و خاطرات و ذهن خیانتکارم شاد ندیده بود                        
    وحید

 
 
ساعت ۱٢:٤٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳٩۳/٢/٢٢  کلمات کلیدی:

خدا به انسان زبان داد که بدست اورد نه از دست بدهد .


 
برگرد و ببین مرا ...
ساعت ٩:۳۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳٩۳/٢/٢۱  کلمات کلیدی:

یه زمانی دو طرف تو یه رابطه تلاش می کردن که هر کدوم دم از خوب بودن میزد دیگری محکش می زد و امتحانش می کرد که ایا راس میگه یا نه اگه خلافش ثابت می شد خطش می زد .

امروزه روز داستان خیلی جالب یا شایدم خنده دار شده دو نفر به سمت هم حرکت می کنن نه به نیت محک زدن و وصال بلکه به نیت اثبات این جمله که " تو هم مث قبلیا یا بقیه ای " .                      

قدیما که جوونتر بودیم دهه شصتیا بهتر حرفمو می فهمن . اگه بسمت کسی رفتیم برعکس حالا که ادما به نیت فصل و جدایی بسمت هم حرکت می کنن ما به نیت وصال جلو می رفتیم .                            

ما معمولا در روابطمون در پی زنده کردن خاطرات گذشته ایم . خاطراتی که از خود رابطه برامون    ارزشمندترن .   

البته دوستانی که اینگونه نیست منو ببخشن ولی اون اکثریت رو گفتم .

سوالم اینجاست که چی به سر ما اومده ؟

کجا افرینش حکایت انسان این چیزا نوشته شده ؟

اینقدر که با نگاه گذشته و خاطرات به آدمها پشت نکنیم  تا بحال کسی با پشت کردن به وصال نرسیده . کافیست فقط برگردیم و به پیش رویمان نگاه کنیم .

امتحانس نیست .

وحید 93.02.21-07:39


 
برگرد و ببین مرا ...
ساعت ٩:۳۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳٩۳/٢/٢۱  کلمات کلیدی:

یه زمانی دو طرف تو یه رابطه تلاش می کردن که هر کدوم دم از خوب بودن میزد دیگری محکش می زد و امتحانش می کرد که ایا راس میگه یا نه اگه خلافش ثابت می شد خطش می زد .

امروزه روز داستان خیلی جالب یا شایدم خنده دار شده دو نفر به سمت هم حرکت می کنن نه به نیت محک زدن و وصال بلکه به نیت اثبات این جمله که " تو هم مث قبلیا یا بقیه ای " .                      

قدیما که جوونتر بودیم دهه شصتیا بهتر حرفمو می فهمن . اگه بسمت کسی رفتیم برعکس حالا که ادما به نیت فصل و جدایی بسمت هم حرکت می کنن ما به نیت وصال جلو می رفتیم .                            

ما معمولا در روابطمون در پی زنده کردن خاطرات گذشته ایم . خاطراتی که از خود رابطه برامون    ارزشمندترن .   

البته دوستانی که اینگونه نیست منو ببخشن ولی اون اکثریت رو گفتم .

سوالم اینجاست که چی به سر ما اومده ؟

کجا افرینش حکایت انسان این چیزا نوشته شده ؟

اینقدر که با نگاه گذشته و خاطرات به آدمها پشت نکنیم  تا بحال کسی با پشت کردن به وصال نرسیده . کافیست فقط برگردیم و به پیش رویمان نگاه کنیم .

امتحانس نیست .

وحید 93.02.21-07:39


 
از حد چون بشد دردم در عشق سفر کردم ... یارب چه سعادتها ازین سفرم امد
ساعت ٦:٢٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩۳/۱/٥  کلمات کلیدی:

آن قدر قدرتمند شده ام که اگر روانشناسان دی اس ام صفت که چشمشان فقط کتاب را می بیند برچسب های زیبای زیادی بمن خواهند زد .

اگر اکنون بر روی زمین بایستم و با مشت بر زمین بکوبم ...

زمین شکاف خواهد برداشت ...

انقدر انسان های ساده لوح ولی زرنگ را در اطراف دارم که اگر بدانند چقدر دوستشان دارم و همیشه از بخاطر حضورشان خدا را شاکرم ...

باسنهایشان عریان بر سنگ فرش خیابان می سایند ....

گاهی انقدر زیبا خشمگین می شوم که میتوانم از خون زمین را بمکم ...

ولی اهسته اهسته راه می روم و روی ماه زمین را در حوض همسایهمی بوسم ...

و آهسته در گوشش نجوا می کنم که...

منم ... منم ماه تنهایی من ... 

اکنون بیش از چهار سال است که این بوم مجازی را با چنگ و دندان به نیش میکشم ...

امشب ذهن بوی کافورمی دهد ...

بوی دف و تنبور میدهد ...

هی... تو که اینها را میخوانی شاید از خودت بپرسی که اینها چیست ...

کمی صبر کن  ...

اگر روزی چشمم به چشمم افتاد برایت می گویم ...

امیدوارم روزی برسد که ادمهایی که دهنشان بوی تعفن می دهد بدانند که ...

انچه باقی می ماند صادق بودن با خلقی که در گمراهی بسر می برند نیست . 

صادق بودن با خود کلید مانایی و پایداریست ...

کسانی را می شناسم که به گاه طهارت انگشتشان خونی می کنم و بعد با همان انگشت به یک مراجع وسواس درس عاشقی می دهند ...

خنده ام می گیرد که با همان انگشت نوک بینی شان را نی خوارانند ...

هیچگاه روزهای خشمم رو فراموش نمی کنم ...

روزهایی که با خشم نعره کنان دانه دانه موهای سرم را سفید کردم ...

اکنون هم خشمم را دوست دارم ...

وقتی نگاهم خشمگین است انسان اسیر ذهن دمشان را روی کولشان می اندازند و می روند ...

خشم اکنون یکی از ویژگیهای زیبای منست مخصوصا وقتی چشمانم گشادمی شود ... 

زمان برد تا یاد بگیرم خشمم را دوست داشته باشم ...

واکنون این خشم من است که زمین را از هم می دراند ...

5ام فرودین ماه نود و سه ...

وحید 

با لبخندی دوباره پیش بسوی رنجی پاک ...


 
عشق رفتارست یا احساس ؟
ساعت ۱:٠۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳٩٢/٩/٢  کلمات کلیدی:

عشق احساس و افکار نیست احساسات و افکار پویا هستند و نمی شود انها را مانند قاب عکس کنج ذهن و یا طاقچه اتاق نگه داشت احساسات می ایند و می روند انچه عشق را پایدار می کند از جنس احساس نیست بلکه از جنس عمل یا رفتار است چیزی است که قابل مشاهده است و اگر کسی پرسید عشق را چگونه در زندگی ات داری بگو امروز بیا منزلمان تا نشانت دهم . عشق با رفتار عاشقانه همراه است نه با احساس عاشقانه. ما رفتار عاشقانه انجام میدهیم که اثر عشق را پایدار کنیم . نمی دانم روابطی که تیرگی یا جدایی می گراید دو طرف ماجرا هیچ گاه نمی آیند در مورد احساساتی خوبی که در اوایل زندگی داشته حرف بزنند انچه مهم است داد زدن با صورت برافروخته و رگهای بیرون زده گردن است . چون احساسات نقاشی روی اب هستند و می ایند و می روند چون ما درگیر روابط ذهنی هستیم . حال چگونه برای عشق رفتار تعیین کنیم داستان است که در این مجال نمی گنجد ، ولی شاید کمی ما را بفکر اندازد که ایا داشتن رفتار عاشقانه ما را به عشقی پایدارتر می رساند یا نه ؟ برگرفته از رویکرد درمانی مبتنی بر پذیرش و تعهد.( acceptance &commitment therapy ) وحید دوم آذرماه نود و دو  


 
بین زمین و آسمان ....
ساعت ۱:٠٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳٩٢/۸/٢٩  کلمات کلیدی:

کسی دیدم که وجودش را در گوش زمان نجوا می کرد...

و آن چه میخواست بود و نه آن چه دیگران میخواهند ...

سرش چنان بالا بود که سینه هایش چشم زمین را خراش می داد ...

اسب های آهنی برایش صف کشیده بودند ...

کمی آن طرف ...

کسی را دیدم که نجابتش را در بوق و کرنا می کرد و در روی زمین دنبال نقش مردی با اسب سفید می گشت ....

من که نفهمیدم پشت آن سیاهی بدنبال چیست ؟

لحظه ای مکثیدم ...

دیدم بین زمین و هوا معلقم ...

معنای زندگی را در پیر زنی دیدم که از کنارم می گذشت ....

و لبه چادرش را با گوشه لبش گرفته بود ...

و کمرش خم بود و نه به آسمان نگاه می کرد و نه به زمین ...

آنچه میدید نقطه ای بود که میخواست به آن برسد ...

چه سخت می رفت و چه آرام ...

براه افتادم ، یادم آمد برای چه بیرون آمده ام ...

لبخندی زدم و خودم را به جایی رساندم که کسانی منتظرم بودند...

و دیگر زمین و آسمان را دوست نداشتم ...

وحید 29 آذرماه 92


 
← صفحه بعد